نظريه كپرنيك چه بود؟ نظریه سیستم کوپرنیک، نظريهاي بود كه به وسيله يك راهب لهستاني به نام نيكلاس كپرنيك ارائه شد. كپرنيك فكر ميكرد كه سيارات از جمله زمين به گرد خورشيد ميگردند. اين نظريه همچنين به نام نظريه خورشيد مركزي خوانده ميشودT نظريه كپرنيك درست بود. قبل از نظريه كپرنيك مردم تصور ميكردند كه زمين مركز عالم است. اين نظريه را نظريه بطليموس ميناميدند.
تقریبا برای همه تمامی دانشمندان امروزی، منظومه شمسی نیکلاس کوپرنیک یک واقعیت به حساب می آید اما ایده مشهور چرخش زمین به دور خورشید هرگز ثابت نشده است. علی رغم تمام مفاهیم و آزمایشاتی که ادعا می شود اثبات سیستم خورشید مرکزی است (شامل اختلاف منظر ستاره ای ، ابیراهی ستاره ای ، حرکت رجعی ، آونگ فوکو ، اثر کوریولیس، بارش شهابی ، ردشیفت ، لیزرهای حلقوی و …) همه اینها ، همانطور که در این کتاب نشان خواهیم داد ، حداقل سیستم خورشید مرکزی را اثبات نمی کنند، دانشمندان صادق ، صادقانه اعتراف می کنند که سیستم خورشید مرکزی صرفا مدل مطلوب کیهان شناسی آنهاست ، اما مطمئنا مدل اثبات شده ای نیست.
در سال 1822ادعا شد كه تنها دلیلی كه كلیسا سیستم كپرنیك را به طور رسمی در سال 1616 و 1633بدعت اعلام كرد (در دادگاه گالیله) این بود كه این یك مدل “معیوب” است زیرا شامل مدارهای بیضوی سیارات نیست. انگیزه کوپرنیک برای معرفی سیستم جدید خود این بود که او از مدل بطلمیوس راضی نبود. همانطور که قبلا اشاره کردیم ، کوپرنیک هر نوع پیچیدگی و بیهودگی را در مدل بطلمیوس مشاهده کرد که وی دلیل این امر را خروج بطلمیوس از مبحث دایره به عنوان تنها حرکت ممکن برای اجرام آسمانی دانست.
کوپرنیک در کتاب De Revolutionibus orbium Colestium می نویسد:
با این حال باید اعتراف کنیم که این حرکات ، دایره ای هستند یا از بسیاری از حرکات دایره ای تشکیل شده اند. بدین ترتیب که این بی نظمی ها [حرکت] را مطابق با یک قانون ثابت و با بازده های دوره ای ثابت حفظ می کنند. زیرا اگر بصورت دایروی نباشد نمی تواند اتفاق بیفتد. این فقط این دایره است که می تواند آنچه گذشته و حتی فراتر از آن را بازگرداند.”
On the Revolution of the Heavenly Spheres, trans., Wallis, p. 12
کوپرنیک چنان دلباخته دایره بود که کره های بلوری ارسطو را به عنوان قالب عالی برای دایره نگه داشت. همانطور که مورخ علمی هاروارد ، ای. برنارد کوهن ، در اینجا آشکار میکند:
“هم در De Revolutionibus و هم در Commentariolus Copernicus به نجوم بطلمیوسی حمله می کنند نه به این دلیل که در آن خورشید به جای زمین حرکت می کند ، بلکه به این دلیل که بطلمیوس دقیقا به این فرمان که تمام حرکتهای اجرام آسمانی فقط باید با حرکتهای دایره ای یکنواخت یا ترکیباتی از این قبیل توضیح داده شوند، عمل نکرده است. بطلمیوس تشخیص داده بود که نمایش دقیق حرکت سیارات مستلزم دور انداختن و فراموش کردن حرکت دایره ای یکنواخت است و او چیزی را معرفی کرد که بعدا “تساوی یا اکولایزر” نامیده شد که در آن حرکت غیر یکنواخت در امتداد قوس، یکنواخت به نظر می رسید. از نظر دقت ، این یک گام بزرگ به جلو بود ، در واقع ، بهترین نمایش حرکت سیاره ای قبل از کپلر. اما کوپرنیک استفاده از این مدل دایروی (اکولایزر) را نقض اصول اساسی دانست و اصل تحقیقات نجومی خود را به طراحی منظومه ای از خورشید ، سیارات ، ماه و ستارگان اختصاص داد که در آن سیارات و ماه با حرکت یکنواخت در امتداد دایره یا ترکیبی از چنین حرکاتی ، درحال چرخش بودند”.
I. Bernard Cohen, Revolution in Science, 1985, 1994, p. 112.

برنارد کوهن ادامه میدهد:
” کوپرنیک سپس سراغ نویسندگان باستانی رفت تا دریابد که آیا در هر یک از نوشته های خود ممکن است آموزه های جایگزینی برای بطلمیوس ارائه داده باشند. وی گفت ، در طی این مطالعه ، با ایده های فیثاغورثیان در مورد حرکت زمین روبرو شد. تنها در آن زمان بود كه با اطمینان از یك سنت دوران باستان وی با روشی اومانیستی شروع به بررسی عواقب نجومی مدار زمین كرد ، زیرا می دانست كه “به دیگران قبل از من نیز همین آزادی داده شده است.”
I. Bernard Cohen, Revolution in Science, 1985, 1994, p. 488.
به نظر می رسد کوپرنیک سعی کرده بهترین نتیجه را از هر مکتب کیهان شناسی یونان بگیرد. در حالی که او زمین متحرک را از فیثاغورث قرض می گرفت ، کره های بلوری ارسطو را که معتقد بود زمین در مرکز زمین بی حرکت است ، فرماندهی کرد. بر خلاف نظر رایج ، منظومه شمسی کوپرنیک یکی از سیارات شناور آزاد نیست که توسط نیروهای طبیعی به دور خورشید رانده می شود ، بلکه همان ایده یونانی در مورد کره های بلوری است که سیارات در آن آویزان شده اند و به دور یک مرکز می چرخند. همانطور که کوهن می گوید ، “تنها کاری که کوپرنیک انجام داد ، تبدیل ایده یونان قدیم در مورد کره های زمین محور به کره های جدید خورشید محور بود”. این را می توان در نقاشی های اصلی ساخته شده توسط کوپرنیک مشاهده کرد.

ظاهرا ، کوپرنیک مدل خود را فقط پیشرفتی در سیستم بطلمیوسی می دانست تا انقلابی در تفکر جامعه. از این نظر ممکن است بگوییم که الگوی کوپرنیک بیش از آنکه در بهبود دانش گوی های آسمانی تأثیر داشته باشد ، از نظر روانی و فلسفی تأثیر داشته است. باربور بیان می کند که کوپرنیک “مورد سوءظن دزدی ادبی قرار می گیرد.” در کتاب De Revolutionibus روش کوپرنیک برای از بین بردن “تساوی یا اکولایزر” ، یکسان با قطبالدین شیرازی است، در حالی که جفت طوسی هم در نظریه انحراف مسیر (پیش روی) او و هم در مدل حرکت عطارد استفاده می شود … تئوری قمری او اساسا نظریه ابن شاطر است. باربور می افزاید که تنها چیزی که ممکن است وی را از شر این اتهام نجات دهد این است که کشفیات مستقل “امری عادی در علم” است.

میتوان بطور واضح و روشن، با توجه به دیدگاه کوپرنیک ، گفت که کوپرنیک به شدت تحت دیدگاه و سنت باستانی کابالا و البته تفکرات یونان باستان قرار داشته است. ریشه های سیستم خورشید مرکزی، پذیرش خورشید به عنوان یک خدا و جسم مقدس و پرستش آن، از کابالا ریشه میگیرد.
جوزف مایکل ِلوری نویسنده ، مربی یوگا و مدیتیشن و کابالیست مشهور ، در کتاب Kabbalah and The Fire of Heaven می گوید:
خورشید منبع انرژی، زندگی و گرما است. منشاء زندگی، ماهیت کابالا مقدس، منبع تمام معنویت در خورشید است. این چشمه نور و نماد قابل رویت از روح در عمل است. خورشید چشم خداست، و چشم ها پنجره های روح ما هستند. بنابراین، شما می توانید با روح خدا از طریق خورشید ارتباط برقرار کنید”
در مطلب بعدی در مورد کابالا و تاریخچه اون بیشتر توضیح داده میشه.




