موضوعی که میخواهیم اینجا مطرح کنیم، برای بسیاری از مردم شوکه کننده است. یکی از دلایلی که میتواند این اجازه را به ما بدهد که نظریه خورشید مرکزی را نقد کنیم، سخن شخص گالیله و زمین مرکزی است. این تقریبا برای مردم امروز، حتی تاریخ دانان برجسته نیز عجیب و ناشناخته است. موضوعی که مد نظر داریم ، سخنی از گالیله است که یکسال قبل از مرگ خود، در گفتگویی با متحدان سابق خود، جایگاه و تفکر فعلی اش در کیهان شناسی را روشن کرد. در 29مارس ، 1641گالیله به نامه ای که از سوی همکارش فرانچسکو رینوچینی که در تاریخ 23مارس 1641نوشته شده بود، پاسخ داد. نامه شامل کشفیاتی درباره حرکت اختلاف منظر سالانه ستارگن خاصی بود که توسط ستاره شناس جیووانی پیرونی به انجام رسیده بود. آن ها ، رینوچینی و پیرونی هردو شان باور داشتند که مدارکی در جهت تایید مدل خورشید مرکزی یافته اند. رینوچینی در این مورد به گالیله می نویسد:
عالی جناب ، آقای جیووانی پیرونی در ماه های اخیر به من نامه نگاری کرده و توضیح داده که چطور حرکت چند دقیقه یا ثانیه ای را در ستارگان ثابت با یک ابزار نوری مشاهده کرده است ، اما دقیقا با همان سطح اطمینانی که چشم انسان می تواند در مشاهده یک درجه بدست آورد. این بسیار لذت آور و معرکه است که شاهد استدلالی قطعی از سیستم کوپرنیک باشیم. چند روز قبل در یک کتابفروشی چیزی را خواندم که از سردرگمی احتمالی ام جلوگیری کرد. من کتابی را دیدم که الان در آستانه چاپ است. به گفته نویسنده ، اگر مرکزیت خورشید حقیقت داشته باشد و زمین هر سال یکبار به دور آن می چرخد ، نتیجه چنین می شود که ما هرگز نمی توانیم نیمی از کل آسمان را در شب ببینیم ، زیرا خطی که از مرکز و افق های زمین عبور می کند و به پیرامون گوی بزرگ میرسد، وت ِر قسمتی از قوس دایره آسمان پر ستاره است که قطر آن از مرکز خورشید عبور می کند. و از آنجا که من همیشه اعتقاد داشتم که این درست است – شخصا شاهد آن نبودم – که اولین ستاره برج میزان در همان لحظه که اولین ستاره برج حمل غروب میکند ، طلوع می کند. هوش محدود من قادر به رسیدن به راه حلی در این مورد نیست. بنابراین از شما خواهش می کنم ، با مهربانی بسیار عالی ، این شک را از ذهن من پاک کنید. با احترام دست شما را می بوسم ، فرانچسکو رینوچینی.”
Le Opere Di Galileo Galilei, Antonio Favaro, reprinted from the 1890-1909 edition by Firenze, G. Barbèra – Editore, 1968, vol. 18, p. 311, translated from the original Italian by Fr. Brian Harrison
در ادامه گالیله ، به ویژه اینکه اصلا تحت تأثیر اظهارات همکارش قرار نگرفته است، در پاسخی به او می نویسد:
نادرست بودن سیستم کوپرنیک به هیچ وجه نباید زیرسوال برود، بیش از همه ، نه توسط كاتولیك ها ، زیرا ما خوشنامی راسخی از كتاب مقدس داریم ، كه توسط متبحرترین متکلمان تفسیر شده است ، كه اجماع آنها به ما اطمینان میدهد که زمین ثابت و واقع در مرکز جهان است و این خورشید است که به دور آن چرخش میکند. حدس و فرضیاتی که کوپرنیک و پیروانش برای حفظ مدلشان بکار بردند، همگی توسط استدلال های محکمی که از سوی خداوند آمده است رد میشوند. او قادر است از طرق مختلف ، در بینهایت راه مختلف، چیزهایی را به وجود آورد که بنابر نظر و مشاهدات ما، به نظر می رسد به یک طریق خاص اتفاق می افتد. ما نباید به دنبال کوتاه کردن دست خدا باشیم و جسورانه بر چیزی فراتر از حد صلاحیت خود پافشاری کنیم. ”
Le Opere Di Galileo Galilei, Antonio Favaro, reprinted from the 1890-1909 edition by Firenze, G. Barbèra – Editore, 1968, vol. 18, p. 311, translated from the original Italian by Fr. Brian Harrison.Gaspard-Gustave de Coriolis
29مارس 1641امضا: گالیلئو گالیله
اگر جستجویی کنید ، امروزه تعداد معدودی متوجه عقب نشینی گالیله از اعتقاداتش می شوند که در کتابها یا مقالاتی درباره موضوع زندگی و کار وی آورده شده است. کمتر کسانی امروزه این را شنیده اند که او نظر خود را درباره کیهان شناسی و مدل خورشید مرکزی تغییر داده است. دلیل آن کاملا ساده می باشد، علت این است که این نامه طی چهار قرن گذشته از دید عموم پنهان مانده است. همانطور که کلاوس فیشر ، مورخ گالیله اعتراف کرده است: “تاریخ نویسان حاکم علم را نمی توان از این سرزنش آزاد کرد که آنها نوشته های گالیله را خیلی گزینشی خوانده اند”. 2خوشبختانه ، این سخنان گالیله موفق شد از سانسور فرار کند و در میان نامه های دیگر راه پیدا کند. خلاصه بیست جلدی Le Opere di Galileo Galileiسرانجام در سال 1909با چاپ مجدد در فلورانس در 1968منتشر شد.
تلاش هایی برای پاک کردن نام گالیله از انتهای این نامه شد که قصد بر این بوده تا چنین سخنی از وی را انکار کنند و بگویند او تا آخرین روز های عمر خود بر اعتقاد اولیه اش استوار بوده است و هیچگاه دیدگاه خورشید مرکزی و چرخش زمین به دور خورشید را نفی نکرده است. در انتهای نامه ، امضای “گالیلئو گالیله” بسیار عمدی و بارها و بارها مالیده شده است ، با این هدف آشکار که آن را ناخوانا جلوه دهد. استیلمن دریک ، یکی از برترین مورخان گالیله ، متوجه این نیرنگ شد:
“در میان تمام نامه های بازمانده از گالیله ، این تنها نامه ای است که در پایان نام او به شدت با جوهر خراشیده شده است. من فرض می کنم که رینوچینی نامه های گالیله را بدون توجه به گفته های آنها ارزشداری و حفظ می کرد ، اما نمی خواست دیگران این سخن گالیله مبنی بر نادرست بودن سیستم کوپرنیکی را ببینند”
Stillman Drake, Galileo At Work: His Scientific Biography, 1978, p. 418
با توجه به محتویات نامه او به رینوچینی ، به نظر می رسد که گالیله برای مدتی طولانی در حال بررسی مشکلات ذاتی سیستم کوپرنیکی و همچنین تمایل وی برای تبدیل دوباره مدل خورشید مرکزی به یک کیهان شناسی زمین محور بوده است. متن نامه وی نسبتا صریح و مستقیم است زیرا کسی را که گیج یا مبهم باشد نشان نمیدهد. از این رو ، گالیله ، اندکی قبل از مرگش، از قهرمان کیهان شناسی مدرن ، به بدترین دشمن آن تبدیل شده بود – واقعیتی از تاریخ که بی سر و صدا نادیده گرفته شده یا عمدا سرکوب شده است. نویسنده دیوید ووتون در کتاب جدید ، Galileo: Watcher of the Skysمورد مهمی را مطرح می کند که قبل از سال ، 1639سه سال قبل از مرگ ، گالیله یک مسیحی واقعی نبود بلکه صرفا یک کاتولیک اسمی بود که عضو یک جامعه مخفی بوده، آموزه های اصلی کاتولیک را رد می کرد. این انحرافات اعتقادی ، همراه با زندگی غیراخلاقی وی ، به شدت حاکی از آن است که تلاش گالیله برای پیشبرد کوپرنیکایی با انگیزه ای بسیار شدید ضد دینی ایجاد شده است ، مانند بسیاری دیگر از دانشمندان تاریخ. به نظر می رسد در سال 1641اینگونه بوده است که ایمان تازه گالیله او را بر آن داشت تا کیهان شناسی ژئوسنتریک یا همان زمین مرکزی را بپذیرد.
See Volume III, Chapter 16 for the details of Galileo’s conversion. David Wootton, Galieo: Watcher of the Skies, New Haven, Yale Univ. Press, 2010
تعصب کوپرنیک گرایانه
دانشمندان به خصوص در حوزه علم نجوم ، سعی بر این دارند تا یکسری باورهای خاصی را به مردم تحمیل کنند. طبق گفته کارل سیگن” : ما در یک سیاره ناچیز که به دور یک ستاره کوچک که در کهکشانی عظیم رها شده هستیم ودر گوشه ای از جهان فراموش شده ایم که در آن تعداد کهکشان ها از تعداد تمام انسان های روی زمین بیشتر است، “و همه آنها به طور تصادفی “، میلیاردها و میلیارد ها “سال پیش به وجود آمدند.
Carl Sagan, Cosmos, New York: Random House, 1980, p. 193
همچنین او در وصف تصویر معروف نقطه آبی کمرنگ می گوید:
زمین صحنه بسیار کوچکی در عرصه وسیع گیتی است. رفتارهایمان، خود مهمبینی خیالی مان، توهم اینکه یک جایگاه اختصاصی در عالم داریم، توسط این نقطه کم نور به چالش کشیده شدهاست. سیاره ما یک ذره تنهای احاطه شده در تاریکی عظیم کیهانی است. در گمنامیمان، در تمامی این وسعت، هیچ نشانی از اینکه کمکی از جایی دیگر برای حفظمان از خودمان برسد نیست.”
“A Pale Blue Dot”. The Big Sky Astronomy Club. Archived from the original on 4 April 2006.

این تصویر و تفسیر تیره از جهانمان که توسط کارل سیگن بیان شد، محل مانور و سکوی پرش علم مدرن است. به گفته یکی از چهره های برجسته ، استیون جی گولد:
مولفه های مشترک همه انقلاب های مهم علمی… انقلابی که پایه های … غرور کیهانی ما را خرد می کند … تغییر کیهانشناسی از یک جهان زمین مرکزی به یک جهان خورشید مرکزی بوده است. بشریت فهمید که زمین ما مرکز جهان نیست ، بلکه فقط یک نقطه در یک سیستم جهانی عظیم است که به سختی قابل تصور است. وقتی مردم معنای این بازسازی را برای تنزل مقام انسانی در کیهان درک کنند ، انقلاب ها به نقطه پایانی خود میرسند.”
Stephen Jay Gould, Dinosaur in a Haystack: Reflections in Natural History, 1996, p. 325.
احتمالا هیچ گزارشی بهتر از گولد وجود ندارد که خلاصه انگیزه ها ، آرزوها و اعتقادات جامعه علمی مدرن را به صراحت بیان کند. همه علوم مدرن ، به یک شکل یا اشکال دیگر، بر این فرضیه کوپرنیکی استوار است که زمین به دور خورشید می چرخد. به طور خلاصه، خورشید مرکزی به عنوان تنها راه اصلی برای رهایی علم از به اصطلاح “محدودیت های دین” عمل کرده و هرگز به عقب نگاه نکرده است.
مطمئنا طرف دیگر ماجرا این است که اگر گولد و همکارانش اشتباه می کنند ، “مهمترین انقلاب علمی” در همه اعصار منتظر است تا در جایگاه واقعی خود قرار بگیرد. زمین ، به عنوان مرکز جهان ، در جایی که در آن همه اجرام آسمانی دیگر به دور آن می چرخند ، بی حرکت است. چنین موضوعی، نظریه های تکامل ، دیرین شناسی ، کیهان شناسی ، نسبیت و بسیاری از رشته های مدرن دیگر را با یک ضربه مرگبار از بین می برد و از همه آن ها گرد و غباری در زباله دان تاریخ بجای میگذارد. اگر زمین در مرکز جهان باشد ، این بدان معناست که وجودی والا و دانا انسان را در این مکان مشخص قرار داده ، چنین وجود والایی خداوند است، که در تمامی اعصار و زمان ها، همواره جوامع علمی و افراد مختلف در فکر نادیده گرفتن آن بودند.
گولد بهتر از هر کس دیگری به این واقعیت پی برده است. اما با کمال احترام به گولد ، این “غرور” نیست که باعث می شود انسان زمین را به عنوان مرکز جهان ببیند. بلکه فروتنی ای است که روح انسان را راهنمایی می کند تا تشخیص دهد شخصی بسیار بالاتر از ما وجود دارد که آنقدر زمین را گرامی داشته که او را در بی نظیرترین مکان جهان قرار داده. استکبار در کنار کسانی است که می خواهند با انداختن زمین در حفره های دور فضا ، کسی را از حوزه فوری ما حذف کنند. همانطور که آرتور کوستلر مورخ گالیله نتیجه گرفت:
مفهوم نامحدود یا بی نهایت ، که سیستم کوپرنیک بر آن دلالت داشت ، مجبور بود فضای اختصاصی برای خدا را ببلعد … این به معنی پایان صمیمیت بین انسان و خدا بود. انسان هوموساپینس در کیهانی ساکن شده بود که توسط الهیات مانند رحم پوشیده شده است. حالا او را از رحم بیرون می کردند.”
Arthur Koestler, The Sleepwalkers: A History of Man’s Changing Vision of the Universe, 1959, 1979, p. 222.
استیون هاوکینگ میگوید:
ما از ادعای انقلابی نیکولاس کوپرنیک مبنی بر اینکه زمین به دور خورشید می چرخد ، به پیشنهاد انقلابی آلبرت انیشتین مبنی بر اینکه فضا و زمان به وسیله جرم و انرژی منحنی و پیچ خورده است ، حرکت کردیم. این یک داستان جذاب است زیرا هم کوپرنیک و هم اینشتین تغییرات عمیقی را در آنچه ما به عنوان موقعیت خود در نظم امور می بینیم ایجاد کرده اند. مکان ممتاز ما در مرکز جهان از دست رفته است ، جاودانگی و یقین از دست رفته است ، و مکان و زمان مطلق نیز از بین رفته است”
On the Shoulders of Giants, ed., Stephen Hawking, 2002, p. ix
بنابراین نه تنها جریان اصلی علم میخواهد ماهیت کیهان شناسی و زمین را تحریف کند و زمین را از مرکز جهان خارج کند، بلکه به دنبال حذف خالق از این جهان است. و بنابراین ، همانطور که هاوکینگ اعتراف می کند ، مفهوم “یقین” و “مطلق” را صرفا به تصورات و تخیل ما تبدیل می کند. عجیب به نظر نمی رسد که گولد و هاوکینگ از چنین آشفتگی و ناآرامی جهان ما ناراحت باشند. در واقع ، آنها به نظر می رسد نسبتا مستعد آن هستند. آنها مطمئنا با تغییر تفکر گالیله (که گالیله بر اساس ایمان کاتولیک خود بنا نهاده بود) مخالف بودند و شاید دلیل این امر ربطی به خداناباوری تصدیق شده آنها و وفاداری آنها به خردگرایی و ماتریالیسم داشته باشد.
بنابراین ، کوپرنیک گرایی بنیادی برای استقلال انسان مدرن از خداست ، یک تقابل و ایستادگی در برابر خداوندی که جهان را برای انسان خلق کرده است.
پاول دیویس ، سردبیر معتبرترین مجله علمی شناخته شده در جهان (مجله .)Natureهنگامی که در اواخر دهه 1970با مدل جدیدی از کیهان شناسی که توسط فیزیکدان مشهور جرج اِلیس( یک کیهان شناس که پیشنهاد می کرد زمین در یک موقعیت مرکزی در جهان قرار دارد) روبرو شد ، مجبور شد چنین پاسخی بدهد: “نظریه جدید او کاملا مطابق با مشاهدات نجومی ماست ، حتی با تصور اینکه ما بی خدا هستیم و آن را خود ساخته ایم”.
آلبرت انیشتین ، که با نظریه نسبیت خود سعی در حدف امکان وجود داشتن فقط یک نقطه در کیهان به عنوان یک مرکز را داشت ، اما به طور غریزی می دانست که انتخاب بین سیستم خورشید مرکزی یا زمین مرکزی از نقطه نظر علمی و فلسفی است. او می گوید:
مبارزه ای بسیار خشن در روز های ابتدایی علم بین دیدگاه بطلمیوس و کوپرنیک وجود داشت که بطور کامل بی معنی است. هرکدام از این دو سیستم مختصات را میتوان با توجیه برابر استفاده کرد. دو جمله “خورشید ساکن است و زمین حرکت میکند” یا “خورشید حرکت میکند و زمین ساکن و بی حرکت است” به معنای دو قرارداد متفاوت در مورد دو سیستم مختصات متفاوت است”.
P. C. W. Davies, “Cosmic Heresy?” Nature, 273:336, 1978.
دیگران نیز در مورد نسبیت اینشتین به همین نکته اشاره کرده اند:
به گفته انیشتین ، بحث در مورد اینکه زمین به دور خود میچرخد یا جهان به دور زمین میچرخد ، بحثی بیشتر از انتخاب چارچوب های مرجع نیست. مرجعی نیست که ناظر نتواند اثرات صاف شدن قطب ها را از آن مشاهده کند. بنابراین در مرجع شماره ( 1زمین در حال چرخش است و جهان ثابت است) ، نیروی گریز از مرکز نتیجه حرکت زمین (شتاب یکنواخت) نسبت به جهان و آسمان ها است. این باعث پهن شدن می شود. در مرجع دوم، (جهان می چرخد و زمین ساکن است) ، باید نیروی گریز از مرکز را تأثیر “جهان دوار به دور زمین” دانست ، که در حال تولید یک میدان گرانشی است که باعث مسطح شدن قطب ها می شود. این دو توضیح معادل یکدیگر هستند زیرا بین جرم اینرسی و گرانش هم ارزی وجود دارد.”
“Einstein’s Ether: D. Rotational Motion of the Earth,” Galina Granek, Department of Philosophy, Haifa University, Mount Carmel, Haifa 31905, Israel, Apeiron, Vol. 8, No. 2, April 2001, p. 61
در نهایت ، انیشتین نتیجه گرفت:
” وقتی دو نظریه در دسترس باشد و هر دو با مجموع فکت های داده شده سازگار باشند ، هیچ معیار دیگری برای ترجیح دادن یکی بر دیگری به جز شهود و بینش پژوهشگر وجود ندارد. بنابراین می توان درک کرد که چرا دانشمندان باهوش ، هم از نظریه ها و هم از واقعیت ها آگاه هستند و هنوز هم می توانند طرفداران پرشور تئوری های مخالف باشند”
“Induction and Deduction in Physics,” Berliner Tageblatt, December 25, 1919. Cited in The Expanded Quotable Einstein, p. 237
مانند بسیاری دیگر از دانشمندان، انیشتین نیز باور های ضد مذهب خود را داشت. بیشتر اختلاف و تعصب انیشتین که نهایتا منجر به انتخاب سیستم کوپرنیکی خورشید مرکزی شد، عامل ضد مذهبی واضحی بود که در این مدل وجود داشت، در مدل کوپرنیک زمین جایگاه ویژه ای در کیهان نداشت و بنابراین، انتخاب مناسبی برای چنین دانشمندانی به حساب می آمد. از دید انیشتین:
“گالیله نماینده تفکر عقلانی در برابر کسانی بود که با تکیه بر نادانی مردم و بیدادگری، معلمانی با لباس روحانی و علما ، که از مواضع اقتدار خود دفاع می کنند بود که نهایتا در آنجا گالیله این اراده را داشت که بر تفکر انسان سالارانه و اسطوره ای معاصرانش غلبه کند و آنها را به سمت نگرش عینی و علی نسبت به کیهان سوق دهد.”
Albert Einstein’s foreword in Stillman Drake’s translation of Galileo’s Dialogue Concerning the Two Chief World Systems, 2001, p. xxiii
کوپرنیک هنگامی که تصمیم گرفت جهان را دوباره با کیهان شناسی خورشید مرکزی معرفی کند ، از تعصب مشابهی در برابر بطلمیوس استفاده کرد. او با اصل محض نسبی بودن می دانست که حداقل دو روش قابل توجه برای مشاهده حرکات اجرام آسمانی وجود دارد. وی در کتاب De Revolutionibusخود اظهار داشت:
و چرا اعتراف نمی کنیم که انقلاب روزانه ظاهری متعلق به آسمان هاست اما واقعیت امر متعلق به زمین؟ و اوضاع به گونه ای است که وقتی Aeneasدر Virgilگفت: ‘ما از بندرگاه خارج می شویم ، و زمین و شهرها دور می شوند.”
-On the Revolutions of the Heavenly Spheres, Chapter 8, para. 4, trans. Charles Glenn Wallis, 1995, p. 17.
اما ، در بهترین حالت ، نسبی بودن موجب ایجاد تعادل بین خورشید مرکزی و زمین مرکزی خواهد شد. دقیقا چه چیزی باعث شد کوپرنیک و پیروانش یکی را بر دیگری انتخاب کنند؟ با توجه به این سوال ، مورخ علمی Noel M. Swerdlowمعتقد است که:
” در تفسیر خود در مورد کتاب Commentariolusکه کوپرنیک احتمالا همزمان با سیستم کوپرنیکی خودش ، سیستم تایکونیک [زمین مرکزی] را کشف کرده است. Swerdlowتعجب کرد که چرا کوپرنیک سیستم خود را نسبت به سیستم تایکونیک (زمین مرکزی) که از همه مشکلات پویایی تحرک زمینی جلوگیری می کند ، انتخاب کرد تا از مشکلات الهیاتی چیزی نگوید؟ Swerdlowتأیید كرد كه كوپرنیك با توجه به ملاحظات كاملا مكانیكی كاملا تحت تأثیر این نظریه قرار گرفته است كه سیارات توسط حوزه ها یا کره های مادی حمل می شوند. زیرا در سیستم تایکونیک ، مریخ باید در بعضی از نقاط حرکت خود از کره خورشید عبور کند و Swerdlowمعتقد بود که کوپرنیک احتمالا این مشکل را غیرقابل حل کرده است ، بنابراین از نظر فکری سیستم خورشید مرکزی بسیار جسورانه ای را با یک زمین متحرک انتخاب می کنیم”
Julian B. Barbour, Absolute or Relative Motion, p. 255-256.
اگر چنین چیزی صحت داشته باشد ، طعنه محض این است که کوپرنیک با به کار بردن نظریه ارسطویی که بعدا بی اعتبار می شود ، درباره سیارات در حال چرخش به دور خورشید که به کره های کریستالی درحال چرخش متصل هستند، منجر به انکار مدل کاملا زنده و نه چندان پیچیده زمین مرکزی، به منظور قبول موردی خطرناک تر به نام “زمین متحرک” در دیدگاه خورشید مرکزی شد. دقیقا برای همین نوع تحولات تصادفی بود که منتقد آرتور کوستلر عنوان کتاب خود را “خواب آلودگان” انتخاب کرد ، زیرا این پرونده نمونه های زیادی را نشان می داد که تاریخ علم متشکل از یک روند فکری پر سر و صدا ، یکی پس از دیگری بود ، حال چه خوب و چه بد.
و در نهایت باورمندان به مرکزیت زمین نیز به اصل نسبی بودن روی آوردند. همانطور که باربور میگوید:
“این طنز دیگری است که مدافعان کیهانی ارسطویی پس از کوپرنیک در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم در واقع اصل نسبیت نوری را به نهایت خود رساندند. زیرا همانطور که کوپرنیک به اصل نسبی بودن استناد کرد تا نشان دهد که زمین حتی اگر ثابت به نظر برسد، می تواند درحال حرکت باشد، آنها نیز به همان شیوه استدلال میکردند که زمین میتواند ثابت باشد و این جهان است که به دور آن درحال چرخش است. آنها به بی طرفی نسبیت پناه بردند.”
Barbour, Absolute or Relative Motion, pp. 254-255
فیزیکدان هربرت دینگل ،یکی از شدیدترین منتقدان اینشتین ، مفاهیم را به خوبی درک کرد. او می نویسد:
اصل نسبیت بر این استوار است که هیچ معیار ذاتی وجود ندارد بلکه شما می توانید هر استانداردی را که بخواهید اتخاذ کنید.”
Herbert Dingle, The Special Theory of Relativity, 1961, p. vii.
البته ما بازگشت به سیستم زمین بی حرکت (زمین مرکزی) را بعنوان “یک استاندارد” پیشنهاد می دهیم که البته هرگونه وابستگی به نظریه نسبیت را خاتمه می دهد. البته نسبیت به این زودی ها خاتمه نخواهد یافت چرا که بسیاری از دانشمندان از روی احساس و تعصب حاضر به کنار گذاشتن مفاهیم نسبیت نیستند. اینشتین هم این را می دانست. از دیدگاه فلسفی تر، او اذعان می کند که ما جهانی را انتخاب می کنیم که از نظر احساسی با آن راحت تریم:
“انسان سعی می کند با روشی که مناسب او است تصویری ساده و قابل فهم از جهان بسازد: سپس سعی می کند تا حدی این کیهان خود را جایگزین دنیای تجربه کند و بدین ترتیب بر آن غلبه کند. این همان کاری است که نقاش ، شاعر ، فیلسوفان و دانشمندان علوم طبیعی هرکدام به سبک خودشان انجام می دهند. هرکسی این کیهان و ساختارش را محور زندگی عاطفی خود قرار می دهد تا از این طریق به صلح و امنیتی برسد که در قلمرو محدود تجربه شخصی نمیتواند آن را پیدا کند”
Said in honor of Planck’s 60th birthday. Albert Einstein, Creator and Rebel, 1972, p. 222, Viking Press reprint
اوون بارفیلد ، در کتاب نافذ خود در مورد اندیشه بشری ، پیشنهاد می کند که انقلاب کوپرنیک هر کوتوله دیگری را انجام دهد:
” نقطه عطف واقعی در تاریخ نجوم و به طور کلی تاریخ علم ، زمانی بود که “کوپرنیک” شروع به تفکر کرد و دیگران ، مانند کپلر و گالیله ، تأیید کردند که فرضیه خورشید مرکزی نه تنها ظاهرا درست بوده، بلکه از نظر مشاهداتی نیز درست بوده است. این همان ایده جدید بود که فرضیه کوپرنیک (و بنابراین هر فرض دیگری) ممکن است نه تنها یک فرضیه نباشد، بلکه کاملا واقعیت داشته باشد که تقریبا به خودی خود کافی بود تا “انقلاب علمی” را شکل دهد”.
Owen Barfield, Saving the Appearances: A Study in Idolatry, 2nd ed., 1988, pp. 50-51.
فردریش انگلس ، نویسنده مشترک کارل مارکس از بیانیه کمونیست ، نشان می دهد که انقلاب کوپرنیکی آغاز دین انسان گرایانه انسان مدرن بود ، و برای جذابیت بیشتر، او پیشرفت آن را با اصطلاحات نیوتنی توصیف می کند.

C. S. Lewis می گوید:
“در یک شب پرستاره بیرون بروید و با قاطعیت فرض کنید که نجوم قبل از کوپرنیک درست است و نیم ساعت پیاده روی کنید. با این فرض که در ذهن دارید به آسمان نگاه کنید. پیش بینی من این است که تفاوت واقعی بین زندگی در آن جهان و زندگی در جهان ما را احساس خواهید کرد”
C. S. Lewis, Studies in Medieval and Renaissance Literature, 1966, p. 47.

فردریش نیچه که یک نیهیلیست بوده، پس از دیدن آنچه انقلاب علمی با بشر انجام داد ، با ناامیدی نتیجه گرفت: “خدا مرده است”. آنچه حتی از اهمیت بیشتری برخوردار است این است که چرا نیچه چنین احساساتی را تجربه می کند. او می نویسد:
“خدا کجا رفته است؟” او فریاد میزند. “من به شما می گویم. ما او را کشته ایم – من و شما. ما قاتلان او هستیم. اما چگونه این کار را انجام داده ایم؟ چگونه توانستیم یک دریا را بنوشیم؟ چه کسی به ما اسفنج داد تا تمام افق را پاک کنیم؟ وقتی زمین را از خورشید جدا کردیم ، چه کردیم؟ الان به کجا منتقل می شود؟ الان به کجا می رویم؟ دور از همه خورشیدها؟ آیا ما دائما سقوط نمی کنیم؟ عقب ، پهلو ، جلو ، از همه جهات؟ آیا بالا یا پایینی باقی مانده است؟ آیا ما مانند هیچ چیز نامحدود گمراه نمی شویم؟ آیا نفس فضای خالی را احساس نمی کنیم؟ سردتر نشده است؟ آیا شب بیشتر و بیشتر در حال آمدن نیست؟ آیا فانوس صبحگاهی نباید روشن شود؟ آیا هنوز از سر و صدای قبرستانی که خدا را در آن دفن می کنند چیزی نمی شنویم؟ آیا چیزی از تجزیه شدن او به مشام ما نمیرسد؟ خدایان نیز تجزیه می شوند. خدا مرده است. و ما او را کشته ایم. ما ، قاتلان همه قاتلان ، چگونه باید از خود دلجویی کنیم؟”
“The Gay Science” in Nietzsche’s Thus Spoke Zarathustra (1885).
ارجاع به ” وقتی زمین را از خورشید جدا کردیم ؟” یا “آیا بالا یا پایینی باقی مانده است؟” نشان می دهد که نیچه درباره انقلاب کوپرنیک و آشفتگی فاجعه برانگیزی که در قلب انسان ها برافروخته است، صحبت می کند. بسیاری از دانشمندان مدرن چنین نتیجه ای از سخنان نیچه میگیرند: “خدا مرده است … علم ما او را کشته است” اما تعداد کمی از افراد متوجه شده اند که علمی که نیچه به آن اشاره می کرد ، کپرنیسیسم و شاخه های فرعی آن است، صرف نظر از اینکه نیچه با کیهان شناسی خورشید محور موافق یا مخالف است.

